تبليغاتX
سربانگ

یک طرف ماجرا غایب است/درباره هم اندیشی ملی مدیریت هنری

هفته قبل (روزهای 11 و 12 آذر) هم‌اندیشی ملی مدیریت هنری در خانه سینما برگزار شد. گذشته از انعکاس اندک و کم رمق مباحث مطرح شده در این هم‌اندیشی در رسانه‌ها،‌ مباحث مطرح شده در آن به رغم خام و ناپخته بودن برخی از‌ آنها، توانست تصویری کلی از نگاه اهالی هنر به مدیریت هنری را به دست دهد.

نکته‌ای که دبیر هم‌اندیشی هم به آن اشاره کرد، عدم حضور مدیران در این هم‌اندیشی بود. وی گفت که نزدیک به 700 مدیر دولتی و بخش خصوصی را برای شرکت در این هم اندیشی دعوت کرده است، اما به جز چند مدیر (کمتر از انگشتان یک دست)  که اکنون سمتی هم ندارند، دیگران در این نشست حضور نیافتند.

این اظهار نظر خود از معضلی بزرگتر خبر می‌دهد و آن این که مدیران هنری، به خصوص در دولت کنونی، یا اعتنایی برای هم‌اندیشی هایی اینچنینی قائل نیستند و گمان می‌کنند علامه دهرند و خدشه‌ای بر مدیریت آنان وارد نیست، و یا اینکه به دلیل برخی اختلافات شخصی گام در چنین هم‌اندیشی‌هایی نمی‌نهند که هر دو انگاره برای یک مدیر دولتی خطرناک و آفت خیز است.

در هر حال چه مدیر و چه هنرمند باید بدانند تنها راه ایجاد رشد در حوزه مدیریت هنری، شنیدن سخنان طرفین در یک بستر و مکان است، چرا که این گونه است که حوزه عمومی که هابرماس از‌ آن سخن می‌گوید شکل می‌گیرد و سبب می‌شود که ارتقای آگاهی ایجاد شود و افکار عمومی دریابد که چه کسی سخت به صواب می‌گوید و چه کسی بر خطاست و بر خطای خود هم اصرار دارد.

امید که این هم اندیشی در همین سطح متوقف نماند و دست اندرکاران همایش برای دوره‌های بعدی به فکر شرکت دادن مدیران در برنامه‌های اصلی باشند. برنامه‌هایی که مدیر را در جمعی تخصصی با برخی گره‌های تخصصی حوزه مدیریتی خود آشنا کند و علاوه بر آن مجموعه بحث‌ها هم انتشار عمومی یابد تا ارتقا و ماندگاری در حوزه عمومی را هم سبب شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 6:43 AM توسط سید ابوالحسن مختاباد |

مرگ کردان/چه کسی خاکستری نیست؟

علی کردان فوت کرده است.او همولایتی ما بود و دوست برادرانم و البته همکلاسی دوران دبیرستان یکی از آنها. آنچنانکه ناصر کرمی نوشته رفیق فابریک من نبود اما به سیاق رابطه دوستی برادران با وی من هم هر از چندگاهی می دیدمش و حتی چند بار با وی به کوه هم رفتیم. آدم خونگرمی بود اما مرگش تکانم داد. چرا که اصولا در مرام و اخلاقم نیست که با آدم ها این گونه برخورد شود و آنها را به شدیدترین وجهی نیست و نابود کنند و حریم و حرمتی برایش نگذارند. حتی اگر این فرد دشمن ما هم باشد.

کردان اگر چه در مواضع سیاسی نقطه مقابل دیدگاه های من بود و شاید یکی از دلایل اصلی دوری من از وی هم همین اختلاف در نگاه بودُاما همچنانکه سال گذشته در یادداشتی مفصل نوشتم.نوع برخورد افرادی چون آقای توکلی و آقای نوباوه با وی مناسب نبود.چرا؟ چون دقیقا برخوردی سیاسی بود.و سیاسی بودن برخورد را هم می توان از عدم پی گیری مدرک های دیگرانی که در دولت و خارج از دولت زیست کرده و می کنند جست و جو کرد.

آن روز نوشتم که کردان مرتکب اشتباه شد و تاوان اشتباهش را در همین دنیا دادو البته سخت آزرده دل شدم از این که مخالفانش بی هیچ ترحمی زیر دست و پا له اش کردند. خوشبختانه من از ابتدا به این ماجرا مشکوک بودم و بوی سیاسی بودن این برخورد را استشمام می کردم و می دانستم که امثال توکلی و نوباوه دلشان برای ما مردم نسوخته استُ بلکه آنها کینه های کور خود را می خواهند سر کردان خالی کنند. وگرنه اکنون آقایان نماینده! اگر در ادعای خود صادقید و قصد فریب مردم را ندارید لطفا دیگرانی چون فلان و فلان را هم به مجلس بخوانیدو استیضاح کنید.

نکته ای که برایم در این لحظات جلب توجه می کندُ احساس ترحمی است که اغلب همکاران نسبت به وی در این لحظه داشته اند. خود از تحلیل این گونه واکنش های عاطفی عاجزم اما می دانم که برآیند نظرجمعی کمتر خطا می کند.

 خداوند گناهان ما را ببخشد و همچین رحمتش را از آقای کردان دریغ نکند. بی اختیار به یاد آن مصرع معروف افتادم:

تا باز که اورا بکشد آنکه تورا کشت.

مطلب مربوط به آقای کردان و نحوه برخود رسانه ها با این واقعه را با عنوان چه کسی خاکستری نیست؟را هم می توانید بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت 7:55 PM توسط سید ابوالحسن مختاباد |

شد ز دنیا ماند از او فعل نکو/در درگذشت استاد صبحدل


حوالی ظهر امروز بود که شنیدم استاد حسین صبحدل دل به دیار باقی داد.به یاد روزهایی افتادم که در مسجد امام صادق اقدسیه صحنه دار مراسم قبل از سخنرانی اقای سروش بود.

مرحوم صبحدل كه در چند سال پاياني عمرشان، به بيماري فراموشي دچار شده بود، از جمله چهره‌هاي خدوم عرصه فرهنگ و هنر به شمار مي‌رود كه متاسفانه هم به دليل فروتني ذاتي و هم به جهت كم توجهي‌ رسانه‌ها قدر و قيمت كارش چندان شناخته نشد،‌اگر چه اهل فن و نخبگان وآناني كه با اين پير روشن ضمير آشنا بودند، همه ‌جا و گاه،‌از وي و صافي‌اعتقادي اش و كارهاي بركت خيزش سخن گفته‌اند.

مرحوم صبحدل به زبان عربي مسلط بود و از سوي ديگر نغمه‌هاي موسيقايي عربي را به خوبي مي‌شناخت و ازهمه مهمتر بر رديف موسيقي سنتي‌هم تسلطي شگفت داشت. اين ويژگي‌ها به همراه اعتقاد عميقش و ايمان مذهبي‌اش از وي چهره‌اي ساخت كه همه گاه مورد عنايت بزرگاني چون آيت الله طالقاني، مرحوم شريعتي، مرحوم مطهري، مرحوم مفتح‌، مرحوم هاشمي نژاد و بعدها آقاي سروش بود. چرا كه وي تدارك كننده عمده برنامه‌هاي اين بزرگان در حسينيه ارشاد و سخنراني‌هاي مذهبي‌شان بود و موذن اصلي آيت الله طالقاني در مسجد هدايت هم آن زنده ياد بود. حتي نقل شده است كه مرحوم شهيد مطهري توصيه كرده بودند،‌بعد از مرگشان استاد صبحدل برايش اذان بخوانند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 5:46 PM توسط سید ابوالحسن مختاباد |

چیزکی باشد از آن ناقور کل/مولوی وموسیقی

روز تولدمولانا بسیار بی سر و صدا برگزار شد و حتی صدا و سیما هم برنامه ای در این زمینه تدارک ندید. اما باکی نیست چرا که نفس مولانا بعد از ۸ قرن همچنان بربام و برزن است و روز به روز فروغ و عمق بیشتری می یابد نوشته زیر همزمان به تولد این مرد سترگ نوشته شد.

مولانا جلال‌الدین چه از منظر شخصی و چه از منظرعمومی با موسیقی حشر و نشری تمام و کمال داشت. وی آنچنان که در زندگینامه‌اش آمده است، عاشق سماع و موسیقی بود و حتی به لحاظ علمی هم با موسیقی‌آشنایی داشت. این‌ آشنایی را می‌توان از برخی اسامی خاصی که وی در برخی غزل‌ها و ابیات به کار برده است، به خوبی مشاهده کرد. ضمن آنکه به اعتقاد اهالی موسیقی، موسیقی درونی و بیرونی غزلیات شمس تقریباً تالی ندارد و کمتر شاعری توانسته است به پایه و مایه مولانا در این زمینه دست یابد.

در دیوان شمس بیش از 20 اصطلاح موسیقی از قبیل نام سازها و پرده‌ها و مقام‌ها آورده شده است و چنان که دکتر شفیعی‌کدکنی در مقدمه کتاب تازه خود آورده است «شخص مولانا درموسیقی اختراعی نیز داشته و جمع این خصوصیات روحی در وجود او سبب شده است که وی اساس شعر را (در حوزه فرم) بر موسیقی قرار دهد و دیگر عوامل مربوط به فرم را در میدان مغناطیسی موسیقی شعر جذب کند.» (دیوان شمس به گزینش و تصحیح محمدرضا شفیعی‌کدکنی- انتشارات سخن)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 4:53 PM توسط سید ابوالحسن مختاباد |

كليد حاشيه را چه كسي زد؟دولت آبادي يا سروش؟

من هم از محمود دولت‌آبادي خاطرات خوشی در خاطر دارم و هم از عبدالکریم سروش. از دولت‌آبادی به خاطر رمان کلیدرش که دو بار ( یک بار در نوجوانی و یک بار در دوران دانشگاه) خواندمش و بعد‌ها كه به تهران آمدم بارها و بارها در مجالس مختلف ديدمش. نخستين مواجهه‌ام با ايشان هنوز در ذهنم مانده است. دانشجوي شهرستاني كه در رشته حسابداري دانشكده علامه قبول شده بود و آقاي دولت‌آْبادي را در اتوبوس مي‌بيندو جايي برايش خالي مي‌كند كه بنشيند و در نهايت از وي ترديدي ر ا كه چند ماهي بود،ذهن و ضميرش را مي‌خليد ،با وي‌در  ميان مي‌گذارد كه آيا بهتر نيست كه رشته و كار حسابداري را ول كنم و به هنر بچسبم؟ كه آقاي دولت‌آبادي پاسخم دادند: الان بسياري از هنرمندان حسابدارند جوون و تو بهتر است به كارت بچسبي و فكر اين چيزها را نكني.

 قطعا آقاي دولت آبادي چيزي از اين گفت و گو در خاطر ندارند. بعدها البته آشنايي من با ايشان بيشتر و بيشتر شد تا اخيرا و همزمان با اجرای قطعه کلیدر آقای درویشی مصاحبه ای با ایشان انجام دادیم(به اتقاق آرش نصيري) که در نهایت ایشان به جمع بندی رسیدند این مصاحبه منتشر نشود.

 از دکتر سروش اما خاطرات فراوانی در خاطر دارم و اتفاقا ایراد آقای دولت آبادی به ایشان که مولوی به ما تحویل مي‌دهید( با تاکید چند باره) را سخني غيرمنطقی می‌دانم.

من شاگرد کلاس‌های درس مثنوی‌ دكتر سروش‌بودم (زمانی که در دانشگاه تهران درس مثنوی می‌دادند) در همان زمان شب‌هاي جمعه در مسجد امام صادق تفسیر نهج البلاغه را از ايشان مي‌شنيدم و بعدها که در مسجد عیسی خان وزیر سخنرانی می‌کردند از محضرشان فیض می‌بردم والبته که تمامی نوشته‌هایش را خوانده‌ام. هنوز پي‌گير سخت و جدي سخنراني‌ها و گفته‌هايش هستم و از آنها خوشه بر مي‌چينم. علاقه به ادبيات كهن و حافظ و سعدي و مولوي هم كه در جانم ريشه دوانده اين پي‌گيري را دو چندان كرده است. این روزها هم در ضبط ماشینم در حال گوش دادن به تازه‌ترین سخنرانی‌هایش درباره حافظ هستم كه سال گذشته در آمريكا ايراد كرد. گفت‌وگویی طولانی هم با ایشان درباره مثنوی انجام دادم که در کتاب هفته به گمانم( زمستان 82) منتشر شد.

به گمان من نقشي كه سروش در معرفي مولوي داشت، بسي بيش از كسان ديگر بود و از اين بابت، سخن آقاي دولت‌آبادي كه به درس مولوي آقاي سروش انتقاد داشتند براي من مفهوم نيست.

طبیعی است ،مناقشه این دو بزرگ را برنتابم و اندوهگین شوم که این دو چنگ در صورت هم اندازند ُ؛به خصوص در زمانه‌ای که باید اين هر دو بزرگ انرژی خود را صرف کارهای دیگری کنند.

به رغم آنکه کار ما با سانسور جور در نمی‌آید، اما اگر من فعال ستاد آقای موسوی بودم ،تمامی مساعی‌ام را به کار می‌بردم که سخنان آقای دولت آبادی انعکاس نیابد و به حوزه عمومي كشانيده نشود، اما تیر از کمان رها شده‌بود و کاری از دست کسی برنمی‌آمد.

سخنان آقاي دولت آبادي انصافا درشت بود و بی‌تامل. برخلاف پاسخي که ایشان به آقای سروش دادند که نشان از اندکی( تاکیدمی‌کنم اندکی) تامل دارد. اگر چه در اين پاسخ هم بوي غرور  را مي‌توان استشمام كرد.

شايد اگر اين سخنان را آقاي دولت‌آبادي به فردي كه دست‌اندركار امور مميزي كتاب و يا اهل قلمي كه آويخته به قلاب‌هاي قدرت است، بيان مي‌كرد، من نوعي تعجبي نمي‌كردم. اما با سروشي كه خود زخم خورده سانسور است و اجازه سخنراني به وي نمي‌دهند و برخي كتاب‌هايش همانند برخي آثار آقاي دولت‌آبادي در ارشاد مانده است، نمي‌توان اين گونه سخن گفت. در اين سخنان بويي از حسن نيت نيست.

در هر حال از آقای دولت آبادی می توان این نكته را پرسيد: شمایی که انقلاب فرهنگی(در اصل شورای عالی انقلاب فرهنگی) را قبول ندارید، چرا کتابتان را به ناشرانی سپرده‌اید که بر اساس همین آیین‌نامه برای کتابتان مجوز دریافت می‌کنند؟ و حتي رئيس اتحاديه ناشران( كه  ناشر عمده كارهاي شماست)  به رغم انتقادي كه به اين آيين‌نامه داشته و دارد،به وزير نامه مي‌نويسد و بر اجراي درست همين آيين‌نامه تاكيد مي‌كند؟{نامه اتحاديه ناشران و كتابفروشان تهران به وزير ارشاد}

طبیعی است آدمی که چیزی را قبول ندارد نمی‌تواند بخشی را که به نفعش است قبول داشته باشد و بخشی دیگر را رها کند.

به گمان من سخنان آقای دولت‌آبادی در این زمینه سراپا تناقض است و ايشان به دنبال بهانه‌اي بود تا به سروش حمله كند كه البته بهانه‌ خوبي هم نبود. ايشان مي‌توانست در زماني كه بحث انقلاب فرهنگي و ستاد انقلاب فرهنگي در حوزه عمومي مطرح شد(اول بار در نشريه لوح زير نظر جناب محمد قائد و بعدها در نشريات مختلف واخيرا هم در نشريه مرحوم شهروند امروز) و اتقاقا بارها هم مطرح شد و كشاكش و مناقشات فراواني را هم سبب شد، به ميدان آمده و ديدگاه خود را هم طرح مي‌كرد.

 ای کاش آقای سروش با زبانی مهربانانه‌تر و استدلالی پاسخشان را می‌دادند.{پاسخ سروش به دولت‌آبادي} چرا که اگر لب سخنان آقای سروش به دولت آبادی را بخواهیم خلاصه كنيم ، نتيجه‌اش اين مي‌شود که آقای دولت‌آبادی ا‌صولا از جریانات اطلاع دقیقی ندارد و قضاوتش درباره موضوعات درست و قابل اعتنا نیست.

بنا براين با توجه به اشرافي كه آقاي سروش به ادبيات كهن و به خصوص مثنوي دارند و مباحث اخلاقي در سلسله‌درس‌هاي ايشان جايگاهي ويژه دارد، از ايشان انتظار مي‌رفت ، پاسخي محترمانه‌تر به آقاي دولت‌آبادي مي‌دادند، به خصوص که در مثنوی حکایتی داریم  كه در آن از مواجهه کریمانه پیامبر با فردی یاد می‌شود که به منزلش آمده بود و خرابکاری کرد و در نهایت رفتار ملایم پیامبر سبب شد تا آن فرد شرمنده شده و اسلام آورد.

و یا در داستان  راستان مرحوم مطهری حكايتي آمده است از نحوه مواجهه مالک اشتر با مردی که به صورتش خاک پاشید و به تمسخرش گرفت. مالک  در آن لحظه چیزی نگفت و به سمت مسجد رفت تا برایش دعا کند و وقتي مرد فهميد شرمنده شد و...

اگر چه ما علاقه‌مندیم و آرزو داریم که این دو بزرگ در همسخنی با یکدیگر ادب و ادبیات گفت وگو را رعایت کنند، اما به گمان من این‌گونه مواجهات را باید عميق‌تر تحليل كرد، آن هم  تحلیل روانشاسانه و در پي پاسخ به اين پرسش بر‌آمد كه در گذشته  اين دو تن چه نكاتي وجود دارد كه اين گونه ، ترشرويانه و دژم با يكديگر گلاويز شدند؟

براي نمونه يكي از دوستان مي‌گفت،آقاي دولت‌آبادي با شيخ مهدي كروبي در زندان همبند بودند و از يكديگر خاطرات چندان خوشي هم ندارند.

 

+ نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 4:36 PM توسط سید ابوالحسن مختاباد |

که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم

وقتی توفان گونو در سیستان و بلوچستان اتقاق افتاد نخستین چیزی که به یادم آمد صدای دونی استاد شیر محمد اسپندار و آواز ماشائ الله بامری دو چهره نامی موسیقی نواحی سیستان و بلوچستان بود.به خصوص صدای دونی شیرمحمد که آدمی را به عالمی دیگر می کشاند و حظ روحی و لذتی که یک موسیقی به فرد می دهد را به عینه و کامل در ساز این چهره پیش کسوت موسیقی منطقه سیستان و بلوچستان  می توان  نظاره کرد. وقتی چمباتمه می زد و پایش را با یک طناب می بست و دو نی را به دهان می برد  چشمانش را می بست و خود و توی شنونده را همزمان به عالمی دیگر می برد.

نمی دانم توفان گونو چه برسر این دوستان آورده است. همچنان که نمی دانم لعل بخش بیک که سال گذشته با چشمان نابینای خو د به تهران آمده بود و برخی از نادر ترین منظومه های عاشقانه این دیار راخواند  به چه سرنوشتی دچار است. اما آنچنان که شنیده ام و نیز در سایت آقای ارغنده پورخوانده ام عمق فاجعه بیش از آنی است که در تریبون های رسمی گفته می شود. آن گونه هم که وزارت بهداشت اطلاعیه داده است خطر شیوع بیماری وبا و مالاریا هم دراین منطقه وجود دارد. تا کنون مردم شهرهای کنارک ایرانشهر نیک شهر و چابهار مشکل کمبود آب آشامیدنی دارند که همین امر امکان افزایش برخی بیماری های روده ای را دامن می زند .

 شاید دوستان ما در صداو سیما باید همتی بیشتر صرف کنند و گزارشهای کامل تری ازاین رخداد عرضه کنند . طبیعی است که اگر این کار نشود آن حساسیت لازم هم تحریک نخواهد شد. درهر حال به پیشنهاد آقای ارغنده اگر هر کدام از ما در وبلاگمان نکته ای خاص بنویسیم و کسانی هم که به این منطقه سفر کرده اند مشاهدات خود را قلمی کنند شاید حساسیتها اندکی تحریک شود و به قول شاعر اندکی هم به یاد بلادیدگان این ماجرا بیفتیم .

 

+ نوشته شده در شنبه 26 خرداد1386ساعت 11:48 PM توسط سید ابوالحسن مختاباد |